تبليغاتX
وقتی که سایه ها فریاد میکشند ...
با درود ...

با اینکه زمان زیادی تا چاپ دومین کتابم طول خواهد کشید تصمیم دارم برخی از نوشته های هنری ام را در این وبلاگ بزارم ...

اینجا جاییست برای تبادل نظر من و شما در مورد نوشته های من پس باید استفاده کرد ...

موفق باشید

امیرعلی صحرایی

 

دانلود کتاب زندگی در شرایط سخت – امیرعلی صحرایی

( نسخه اینترنتی )

 

هشدار بسیار مهم : نویسنده و ناشر این کتاب در مورد هرگونه تحریف و حذف و یا اضافه کردن مطالب به این کتاب در سایتهای دیگر مسئولیتی نمیپذیرد .

کتابی که با نام زندگی در شرایط سخت در منابع دیگر برای دانلود قرار دارد ممکن است به نفع یک گروه خاص در نوشته های آن تغیراتی ایجاد شده باشد که این کار غیرقانونی است و پیگیری قانونی دارد . لذا خواهشمندیم این کتاب را از همین وبلاگ ( وبلاگ رسمی امیرعلی صحرایی ) دانلود کنید .

 

در صفحه FaceBook ما عضو شوید

صفحه ی امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/21ساعت 15:16 توسط امیرعلی صحرایی |

 

 

مادر گریان ، مادر پریشان ، مادر هراسان ، مادر هر لحظه به رنگیست ، رنگی از اندام فرزندش ، اگر فرزند بخندد او میخندد ، اگر بگرید او میگرید ...

 بیدار مانده شبها بر بالینش تا مبادا درک کند درد جهان را کودک ، کوچه را خالی از سنگ کرده ، دریا را خالی از نهنگ تا بخوابد آسوده ، بی خیال سنگ و ننگ و نهنگ ، دست بر سر کودک میکشد ، در آغوش جایش میدهد تا فراموش کند غم را فراموش کند بیهودگی را کودک ...

بهتریــــــن همسفر گریه های شبــــانه ی من مادرم ، دیوار پولادیـــــــــن من ، تکــــیه گاه همیشگی ام مادرم ، بی وفایی های من ، با وفایی های او ، سرزنش ها و تلخی های من ، بخشندگی ها و شیرینی های او ، مادرم ، مادرم ، مادرم ...

 امیرعلی صحرایی

تقدیم به مادرم - به مناسبت روز مادر - ۵ آذر به تاریخ عمارت ماه و خورشید

 

+ نوشته شده در 90/09/04ساعت 15:28 توسط امیرعلی صحرایی |

 

سایه ها میخندند ، پشت سر من پچ پچ میکنند ، آسمان غمگین است ، بچه گنجشک ها همه در لانه خوابیده اند ، شب ساکت است ، باز هم سایه ها پچ پچ میکنند ، دلم میخواهد تمام چراغ ها را با سنگ بشکنم تا سایه ها خاموش شوند ، لعنت میفرستم بر خود که پچ پچ سایه ها را به جان خریدم ، تا برگردم و با فریاد سکوت این صحنه را بشکنم ...

ناسزا بگویم به سایه ها ، به انسان ها ، به خانه ها ، به خیابان ، ناسزا بگویم تا گربه های هرزه بشنوند مرا ، نام مرا بدانند ، من مرد شدم ، پر از درد شدم ، خسته از نبرد با سایه های پر سخن ...

از لباس هایم میگویند ، از فانوسی که در دست دارم ، تا راهم را تاریک ببینند شاد میشوند ، پایکوبی برای درماندگــــی من ، این سایه ها قصد آرامــــــش ندارند ، باید آرامشان کرد ، نه  با سنگ و چوب ، با ایستادگی و اندیشه ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/09/04ساعت 15:26 توسط امیرعلی صحرایی |

آخرین پرواز به مقصد قلب من ، تو در آن نبودی ، فهرست مسافران خالی بود حتی یک نام بی نشانه ، فرودگاه تعطیل شد من ماندم و تخته ای که روی آن نامت را نوشته بودم تا در میان انبوه این مسافران ره گم کرده تو راهت را گم نکنی ...

خیابان را نم نم باران خیس کرده ، نور چراغهای پیاده رو سنگفرش خیابان را روشن کرده ، قدم میزنم ، هوا سرد است ، در فکر تو هستم ...

در فکر افسانه ای که برای تو ساختم ، خیال بافی های شبانه ، رقصیدن های گاه و بی گاه با سمفونی های خواب آور ، در فکر رنگ کردن بتی هستم که از تو ساخته ام ...

دستهایت را سبز میکنم ، سینه ات را سرخ ، گردنت را سپید میکنم ولی بر چهره ات رنگ سیاه میپاشم تا هرچه زودتر فراموشت کنم ....

امیرعلی صحرایی

 

 

+ نوشته شده در 90/09/04ساعت 15:24 توسط امیرعلی صحرایی |

با سلام دوستان و طرفداران این وبلاگ و بنده عرض احترام و اخلاص ...

در طول این مدت بارها مطالبی جدید را در صفحه ی فیسبوکم گذاشتم ولی به دلیل کمبود وقت و کم کاربردی وبلاگ در سایت بلاگفا به آپلود کردن مطالب در این وبلاگ اهمیت چندانی ندادم

امیدوارم مرا ببخشید

و از شما دعوت میکنم تا با عضو شدن در صفحه ی فیسبوک من به دوستان هنری ما بپیوندید

 

متشکرم - امیر علی صحرایی

+ نوشته شده در 90/08/25ساعت 1:1 توسط امیرعلی صحرایی |

دیروز تولدش بود صدای نقاره های سربازانش از طوس تا گنبد کاووس پیچیده در دل تنگ منم این صداها پژواک کرده ...

من که امروز دلتنگم من که اسیر شدم و رنجورم در میان صدای نقاره ها دل را پرواز میدهم تا گنبد زرینش در میان آنهمه کبوتر و من با گریه زیر لب میگویم یا رضا یا آشناترین غریب این سرزمین مرا شفا بده در بالین خود بگیر پاکیزه ام کن و زندگی دوباره ببخش و مرا همیشه اسیر آن بارگاه ملکوتی ات کن ...

با اخلاص و احترام تقدیم به حضرت علی بن موسی الرضا ( ع )

از طرف مریدی کوچک امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/07/19ساعت 23:54 توسط امیرعلی صحرایی |

استیو جابز   ۱۹۵۵ - ۲۰۱۱

به یاد مردی که بیماری نتوانست اورا بر زمین بنشاند وقتی که به او گفتند امکان دارد فردا زنده نباشی او خندید و این راه را ادامه داد .

ادامه داد تا بشریت را برای راحت تر زیستن یاری کند اما خود با درد بیماری جنگید و خم به ابروی نیاورد .

او استیو جابز است مردی که از سرزمین آینده بود . مردی که تا ابد در ذهن و یادمان باقی خواهد ماند او به همراه بزرگانی دیگر چون مایکل جکسون و بیژن پاکزاد و ...  همیشه زنده هستند و درکنارمان هستند

تقدیم به تمام مبارزان راه روشنایی

 

+ نوشته شده در 90/07/16ساعت 23:32 توسط امیرعلی صحرایی |

 

 

بی خبرم ترکم نکن ، دل را به جاده نده ،  بی خبر نرو ، اگر تنها راهی شوی ، بدان که دگربار تنها خواهم شد ، ساز چوبی ام را برمیدارم و تکنوازی میکنم ...

برای تو مینوازم و آواز میخوانم ، هر شب یک شعر تازه مینویسم ، مینویسم که بی خبر رفتی ، مرا اسیر رویاها کردی ، شب را با من هم خانه کردی و باد را با من همصدا ...

اگر بی خبر ترکم کنی ، صدایم را بی جواب بگذاری ، همسنگ غم میشوم ، همراز کویر ، بدون تو دلتنگ میشوم ، سنگ را آب میکنم ،  خانه را زندان ، سر به بیابان میزنم یا اینکه شبها کنار ساحل ، من و شب با ساز هایمان کنار آتش مینشینیم و میخوانیم ، چرا مرا تنها میگذاری ؟

تو میدانی که من عاشق آن هستم که همیشه رنگ دیاری باشم که در آن تو مرا ترک نخواهی کرد ، تو و من برای همیشه در یک شهر ، به دور از فاصله ، تا باز هم صدای تو در گوشم باشد و غمت در دلم و باز هم برای تو آواز میخوانم  ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/06/31ساعت 0:1 توسط امیرعلی صحرایی |

  

 

بوران ، پنجره ی اتاق را باز میکند ، گریزان ، تگرگ را در خانه جای میدهد ، پرده ها را میدرد و شیشه ها را می شکند ...

قلب من نیز می شکند ، بوران را می خواند ، با لبهای سرخ و کوچک ، من محو تماشای صورتش ، اینجا هوا آرامش دارد اما این دل طوفانی است ...

شاهزاده ی بوران ، خانه ی دل را می شکافد ، شعر بوران را می خواند و من میترسم ، می ترسم که مبادا بوران بنیادم را بر باد دهد ، اما شاخه گلی فدای شاهزاده ی بوران میکنم ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/06/13ساعت 14:37 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

گاه رنگ غم است ، گاه رنگ عشق ، گاه تلخ است و دردناک ، گاه گرم و پر از لذت ...

گاه رنگ پر یک پرنده است که در آسمان پرسه می زند و گاه رنگ تن یک ماهـــــــــــــی که در اعماق اقیانوسی آرام گرفته ...

من از این رنگ یک لباس دارم ، هم در شادی و هم در اندوه به تن می کنم ، بس باشکوه است که در آن تن به راحتی فرسوده می شود ...

به رنگ موی اوست ، رنگ تاج خورشید ، رنگ قلم آفریدگار ، که چون قدم بر می دارد و سیاهش لرزان میشود بر پیشانی می ریزد تا من در افکارم غرق شوم ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/06/12ساعت 15:36 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

من یک نویسنده ام ، مینویسم تا کم کنم روی حس حسادت را نسبت به دیوانه ای که از من بالاتر است ...

من یک هنرمندم ، با هنر میبندم زخم کهنه ی بیست و چهار ساله ام را ، می پوشانم بر تن لباسی از جنس هنر ، هفت رنگ و عمیق و طرح به طرح ، تا که پنهان کنم چهره ای را که از غم اشتباهات دیگران به رنگ کبود درآمده ...

در خانه ای خاموش ، در سردابی سرد و فراموش ، نشسته به دیوار مینگرم ، شعر طراوش میکند ، متن الهام میشود ، قلم بر کاغذ میلرزد و مینویسم آنچه را که خواننده ی نداشته ها میخواند ...

خواننده نداشته ها سوزناک می خواند : وقتی که سرنوشت میخواهد اسطوره بسازد فرشته ها را برای بردگی به زمین میکشاند ...

امیرعلی صحرایی

 

 

 

+ نوشته شده در 90/06/05ساعت 13:16 توسط امیرعلی صحرایی |

 

 

کوهستان آرام بود ، به تازگی بر شاخه های درختان گیلاس شکوفه هایی بهاری نشسته بود ، آسمان ابرهایش را از روی خورشید به کناری میکشید و خورشید جلوه ی این دشت را نورانی کرده بود ، گل های سرخ شقایق نا منظمی در هر کجای این دشت پراکنده شده بودند ، پرنده ای زیبا بر شاخه ای نشسته بود و چنان میخواند که گویی اینجا همان بهشت است ...

تا اینکه کودکی از دور سنگی برداشت و آن را به آسمان پرتاب کرد ،سنگ در آسمان چرخید و چرخید تا عاقبت بر بال پرنده نشست ، بالش شکست ، از بالای عرش درخت بر کران فرش زمین افتاد ، چند قدم خود را به جلو خزانید تا سرانجام ...

من نظاره گر این صحنه بودم ، تنها کسی که راوی این داستان شد و این اشتباهی بود که مرا نویسنده کرد ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/06/01ساعت 16:48 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

تو در خواب بودی که من آمدم ، آنروز که من حتی نمیتوانستم بگویم گرسنه هستم ، گریه میکردم ، تو در عصیان گاهی دودگرفته نشسته بودی ، مرا در آغوش دختری رها کردی ، دخترک را رها کردی ، غیرت را رها کردی ، مسئولیت را رها کردی ...

دخترک گریست بابت فریبی که خورده ، خود را از دست داده و تو را نگرفته ، تو دیگران را نیز گرفتی ، آنروز در ذهنت غیرت را زندان معنی کردی برای یک تنفروش ، برای یک ناشناخته ی خود ناخوانده  ، برای یک خانه از کاه و چوب ...

دیروز که تورا مسکین در آن بتکده دیدم ، قل و زنجیر حقیقت را بر در بتکــــــــده بستم ، با تیشه ی غیرت بت ها را همه شکستم ، پرده از روی زیبای بتها برداشتم تا ببینی درونشان را که تهی است از هرچه یاری برای تو ، من با تو بد نکردم ، به تو بخشاندم آنچه را که تو بر من نبخشاندی ، برای تو خواندم آنچه را که تو برای من نخواندی ، اما باز هم تکه سنگ برداشتی و بت خود کرده ای ...

امیرعلی صحرایی

 

تقدیم به زنانی که کودکانشان را به تنهایی بزرگ کردند صحیح بزرگ کردند و تقدیم به کودکانی که به تنهایی بزرگ شدند و تنهایی یک اسطوره شدند ...

 

+ نوشته شده در 90/06/01ساعت 13:34 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

تا در گهواره ایم جز رنگها چیزی روحمان را قلقلک نمیدهد ، فقط پارچه های رنگی که در میان آنها حس میکنیم همه چیز داریم ، نه در فکر آینده ایم ، نه در فکر گذر روزگارمان ...

از گهواره بیرون می آییم و بر سر نیمکت مدرسه مینشینیم ، اینجاست که دیگر لرزش قلبمان دست خودمان نیست ، گاه و بی گاه دل به هرچیز میبندیم ...

امروز اگر حس کردی که تکیه ات به یک کوه سنگی است پس شجاعانه به دنبال هدفها میروی ، اما وقتی که هیچ تکیه گاهی نداری آنگاه میفهمی که باید تکیه به باد داد ، مانند من ، مانند این مترسک ...

از جوانی ات باید بگذری ، آنرا فدای پیری ات میکنی ، برای جوانی از دست رفته ات اشک میریزی ، حتی لرزش قلبت هم تو را میترساند و در پایان خواهی فهمید که باید دل به خوب و بد روزگار داد ...

امیرعلی صحرایی

 

 

+ نوشته شده در 90/05/30ساعت 22:45 توسط امیرعلی صحرایی |

روزها آسمان را رنگ دود و گرد خیابان میبینی ، غروری در تو نیست تا بر سر عابرانی که بی اعتنا از کنارت میگذرند فریاد بکشی ، سر به زیر انداختی ، لباست را از درد بی لباسی کثیف و کهنه ساختی ، بر سر هر چهار راه صبر پیشه میکنی تا چراغی که سبز است از غم چشمان بی گناهت سرخ شود ، آنگاه غم را در پس پرده ی آن دو چشمانت پنهان میکنی ، صورت را می لرزانی ، شبیه خنده میشوی ، پیش میروی و شاخه گلی به سمت یک راننده ی سنگی میگیری ...

تو نمیدانی که سنگ قلب ندارد ، گل نمیشناسد ، او شیشه را بالا میکشد تا غم در چشمانت نمایشی  مه آسا بازی کند ، تا چراغ راهنما از غم تو دیوانه شود و سر به سبزی بزند ...

امیرعلی صحرایی

تقدیم به تمام کودکان خیابانی / کودکان کار

 

 

+ نوشته شده در 90/05/29ساعت 23:14 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

بس کن این گزافه گویی را ، تن فروشی با تعصب شدی ، تن فروختی به دود و افیون ، تن فروختی به یک حس گنگ و تیره که لحظه به لحظه از درون متلاشیت میکند ...

بس کن این دام نفرت ، این شریان غفلت ، بس کن این آزار خویش ، پرده ی دود گرفته ی سینه ات را پاره کن ، هرچه دود در سینه دادی یکباره بیرون بده ...

پاک شو ، همرنگ خاک شو ، با آزادگان همراه شو ، افتخار کن پاکی ات را اختیار کن آزادیت را ، از عمق وجود فریاد بکش من یک مسافر امروز به دنیا آمدم ...

امیرعلی صحرایی

تقدیم به خانه بهبودی ( بنیاد آیینه ) و استاد اقبالی

 

+ نوشته شده در 90/05/28ساعت 21:35 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

تازگی ها مست شدی رفتی و بت پرست شدی ، عشق من را ترک گفتی یک شبه عهد شکن شدی ، با من از رخت میگویی ، از تاریکی بخت میگویی و سخت میگویی ، با من از نان میگویی ، از قیمت جان میگویی ، نام میخواهی ، اختیار تام میخواهی ...

عهدمان یادت رفته ، چه کسی بر قامتت رخت بی وفایی را دوخته ؟

از یادت رفته آن شب مهتابی ، در لحظه ی نابی ، نشستیم بر تابی و پای زدیم در آبی ، دست هم را فشردیم ما با هم قسم خوردیم ، تا آنلحظه که مردیم از عشق هم بود هرآنچه که بردیم ...

مرا ترک گفتی و رفتی به بادیه ها ، من ماندم و غربت این قافیه ها ، ذهن تو لحظه به لحظه خام شد ، بر سر هرگام تو هر دانه ای یک دام شد ، تازگی ها مست شدی ، رفتی و بت پرست شدی ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/26ساعت 14:41 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

 

غربت آن حس غریبی است که میان شاخ و برگ تک درختی تنها که بر سر تپه ی بی آب و علف خانه دارد، پنهان شده ...

غربت آن حس عجیبی است که در نگاه عابری ژولیده و خسته خودنمایی میکند ...

غربت فریاد زیر آب است ، غربت تلاش در خواب است ، غربت تلخ است ، شور است ، گس است ، تند است ، غربت نام است ، تازیانه بر جان است ، غربت نشان بی نشان است ...

امیرعلی صحرایی

تقدیم به زنده یاد بابک عزیز

 

+ نوشته شده در 90/05/26ساعت 14:40 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس :    امیرعلی صحرایی

شاپرک روی گل نشسته ، گل خندان و شاپرک خندان ، تصویرشان گرم است ، پر از رنگ های سبز و زرد و آبی و سپید ، پر از زیبایی شاپرک ، پر از طراوت گل ...

شاپرک دل از شمع بریده ، دل به گل بسته برای عشق می سوزد اما نمیسوزد ...

هر دو زنده ، هر دو شاد ، هر دو خندان ، تا همیشه ، در آغوش هم ، زنده ، زندگی را تجربه میکنند ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/25ساعت 17:21 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

آنقدر نوشتم تا به خواب رفتم ، جغدی دیدم که بال گشوده به سمت درختی رفت که بر آن لانه ای داشت ، چون بر درخت نشست مرا صدا زد ، من به سوی درخت دویدم و چون رسیدم گفت :

 " این درخت روزی مردی جوان بود که در دل داغ عشق داشت ، هر لحظه در جستجوی عشق کوچه ها ، خیابان ها و شهرها را گشت و چون چیزی ندید جز مردمانی که از عشق در گریزند به این جنگل رسید و فریاد کشید ، پس خدایا سهم من از عشق چیست ، خدا او را به درختی تبدیل کرد و من بر آن لانه ساختم و اکنون هزاران سال است که عاشقانه به یکدیگر وابسته شدیم ...

امیرعلی صحرایی

+ نوشته شده در 90/05/25ساعت 17:19 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

وجب به وجب خانه را اندازه کردم ، خانه را اندازه ی تو ساخته بودم ولی امروز فهمیدم که خانه اندازه ی تو نیست ، دنیا اندازه ی تو نیست ...

تو بزرگتر از هر سرزمینی ، بزرگتر از تمام کهکشانها ، در کنار تو ، در میان تو گم شدم ...

در میان سرزمین دلت بدون مقصد شدم ، مور شدم ، شور شدم ، عاشق و رنجور شدم ، مست و گم و گور شدم ...

دست تو اندازه ی دستان من ، قلب تو اما بزرگتر از هرچه که هست ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/23ساعت 12:45 توسط امیرعلی صحرایی |

عکاس : امیرعلی صحرایی

بادگیر زوزه میکشد ، قطرات آب از فواره ی وسط حوض در آسمان مپرند و بازی میکنند ، حیاط ساکت است ، انگار سالهاست که کودکی در آن فریاد نکشیده ...

من سر به زانو گرفته ام ، تنها زیر درخت انجیر نشسته ام ، به ضرب آهنگ طبیعت گوش میدهم ، صدای قطرات آب و فریاد فاخته ها در آسمان بی کران ...

اینجا دلی خوش نیست ، اینجا باغچه ای پر گل نیست ، درخت میوه ندارد و تن زمین به ناز نوازش برگی لمس نشده ، اینجا نه سری به سامان رسیده و نه سامانی به این جان ...

اینجا هیچی نیست ، صحنه ای که با خود تصور میکنم خالی است ، خالی ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/23ساعت 12:44 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

صف کشیده گوش به فرمان ماشه تا تیزپا بر جسم پرنده ای بدوند ، جانش را بگیرند تا فرمانی اجرا کنند ...

یک قطعه سرب ، یک طرح ماهرانه ، یک تیزی دندانه ، یک خروار باروت و جان هایی که میگیرند ...

بالهایی که بسته می شوند و جسمی که از آسمان بر زمین میکوبد ، آینه هایی که شکسته می شوند و این داستان سربازان سربی است ...

امیرعلی صحرایی

با احترام تقدیم به محیط زیست

 

+ نوشته شده در 90/05/23ساعت 12:42 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

من از روشنایی خورشید تنها داستانی شنیده ام ، می گویند گرم است و روشن ، شاداب است و عاشقانه ، همیشه در جنب و جوش است و روشنایی اش را در سراسر گیتی پراکنده میکند ...

عده ای گفتند که از سفر خورشید می آیند و با خود پیشکشی از خورشید آورده اند ، آن پیشکشی تصویری است سرد که گرمای خورشید در آن مشهود است و عده ای دیگر مسافران خورشید اند ...

به سفر می اندیشم و هراسانم ، چون گذرنامه ای برای رفتن به سرزمین خورشید ندارم و شاید مرا راه ندهند ، شاید شب سهم من از سرنوشت باشد ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/16ساعت 15:31 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

من از طرف کودکانی مینویسم که پای به دنیا میگذارند ، این کودکان نیاز به حمایت دارند ، باید باورشان کرد ، اینها آینده سازان اند ...

در میان آنها کسانی است که در آینده اختراعاتی مهم میکنند و باعث خوشبختی بشریت خواهند شد و همینطور در میان انها کسانی هستند که جنایتکارانی بی رحم خواهنــــد شد ، و این ما هســـتیم که انتخاب میکنیم کدامیـــک از این کودکان آینـــده ی روشنـــی داشته باشد و کدامیـــک تاریک ...

باید این کودکان را باور کرد و بازی را به آنها سپرد و از دور مواظبشان بود تا مبادا آسیبی ببینند ...

امیرعلی صحرایی

تقدیم به تمام کودکان جهان

 

+ نوشته شده در 90/05/16ساعت 15:30 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

جوان بود و سرخوش از طراوت بهار ، بر دیگران فخر میفروخت و چون جامه ی سبز بر تن میدید شاد بود و میخندید ...

آنقدر بالا نشست که حتی دست باغ بان ها به او نمیرسید ، از آن بالا همه را زیردست خود میدید و فکر میکرد که دنیا یک فصل دارد و آن هم بهار است ...

یکروز چشم باز کرد و دید که لباسش سیاه شده و چهره اش پیر ، دلش گرفت و فریاد کشید اما کسی آنجا نبود ...

دوستانش همه چیده شده بودند و او تنها شده بود ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/16ساعت 15:27 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

اتاقم تاریک تر از حسی است که دارم ، غمگین تر از داستان های مادربزگ که کلاغ بی وطن را هیچگاه به خانه نمیرساند ...

من آرزوهایم را گم کرده ام ، شاید آنها را به همراه قلبم در آن صندوقچه ی چوبی گذاشتم و با احساساتم دفن کردم ، شاید هم آرزوهایم را به چشمان معصوم یک عشق هدیه دادم ...

مرد بی آرزو یعنی مرده ، همانند موجی که باد به سمتش نمیوزد و یا پرنده ای که در قفس زندانی است ...

آرزوهای من ، تنها خاطره ای که از آنها به یاد دارم تصویر دنیاییست که خیلی با دنیای این روزهای من فرق دارد ، تصویری پر از رنگ و پر از شادی و مهمتر از همه پر از عشق ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/11ساعت 12:33 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

نام تو مقدس تر از خستگی تن یک مسافر است ، مسافری اهل سرزمینی دور که برای دیدن معشوقه اش سالها سفر میکند و رنگ تورا به خاطر میسپارد ، رنگ تو سیاه تر از سرنوشت سربازان بی سرانجام و خطوط سفیدت یادآور نوعروسی چشم انتظار است ...

قسم به خستگی سفر و نام مسافر ، قسم به جاده و قسم به غم غربت ...

تو پیوند دهنده ی وطن و غربتی ، تو فریاد پروانه های عاشقی را شنیده ای که در هنگام مرگ همدیگر را در آغوش گرفتند ...

غم و اندوه یک تاریخ را بر روی تو نقاشی کرده اند و گاهی چنان شاد هستی که آرزویم این است هیچگاه به انتها نرسی و من هنوز منتظر این لحظه ام ...

امیرعلی صحرایی

 

+ نوشته شده در 90/05/07ساعت 13:39 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

مرا به تلاش وادار میکنی ، به دویدن بسوی هدف ها ، ولی تو به من بگو حال که چشمانم کوررنگ شده چطور اسمان را آبی ببینم ...

در این داستان که هرکس آسمان را با مداد رنگی نقاشی میکند ، وقتی که من حتی یک مداد رنگی ندارم کجای این آسمان را آبی کنم ...

تو به من بگو پایان این همه تلاش کجاست ؟ آری این همان هدفی است که هیچوقت به ان نخواهم رسید .

این آسمانی که تو میگویی آبی است هیچگاه آبی نبوده و چشمان من آن را خاکستری میبیند ...

امیرعلی صحرایی

 

 

+ نوشته شده در 90/05/07ساعت 13:38 توسط امیرعلی صحرایی |

 

عکاس : امیرعلی صحرایی

زندگی در شرایــط سخــــــت یعنی در محلـی زندگـــی کنی که کــسی تورا نمیفهمد ، یعنی هیچ کس به حقوقـت احترام نمیگذارد و در نهایت تو به این بـاور میرسی که باید آنجا را ترک کنی ، تنها به جایی بروی که دلت خوش باشد و افکارت سپید و آزاد ...

زندگی در شرایــط سخــــــت یعنی زمانیکه میفهمی همه برعلیه تو شده اند و هیچ راهی برای گریز نداری ، آنچنان بغضی گلویت را میگیرد که ممکن است تورا خفه کند .

ولی بدان که این مردان شرایط سخت هستند که در پایان پیروز میشوند و این مدال افتخار بر سینه ی آنها چه زیباست ...

امیرعلی صحرایی

 

 

+ نوشته شده در 90/05/07ساعت 13:37 توسط امیرعلی صحرایی |